نازيدخت

My Photo
Name: نازنين احمدي

Thursday, November 26, 2009

تلخ مثل زهرمار

چاي تلخ را مي شود با قندي يا نباتي يا شكلاتي خورد
اما نگاه تلخ را چه ؟
مي شود پيك هاي زهر مار عرق سگي را با ردبولي يا هايپي يا آب انگوري نوش كرد
اما حرفهاي تلخ را چه ؟
مي شود از آن بالاتر صورتت را با سيلي سرخ نگه داري
اما لبخند تلخ را چه ؟

Monday, November 23, 2009

ماه نهم

نمي دانم چرا شبها غصه هايم مثل شكم نيما بزرگتر مي شود
انگار كه پا به ماه است

نهمين روز
نهمين هفته
و نهمين ماه
اما نمي دانم چرا ساليا نيست فارغ نميشوم

در همان نهمين روز نهمين هفته ي ماه نهم گيركرده ام

در شكم زاييده امش
بزرگش كرده ام
و امسال غم من 5 ساله ا ست
.
.
.
كاش در نهمين ساعت نهمين روز نهمين هفته ي ماه نهم سه زارينش ميكردم
تا شايد
امروز از درد نزاييدنش نمي سوختم

Tuesday, November 10, 2009

شب گران

روزها قيمت بازي مي كنيم
قيمت را به روز مي كنيم
روز را شب مي كنيم
و
شب گرا ن مي شود

Wednesday, October 07, 2009

مي ماند تا وراي نفسهاي باراني من
تا نسيم هواي عاشقانه
تا آخرين فوت
......
تا آخرين دانه ي انار

پچ پچ كنان از كنار همه ي

تعارف هاي تلخ مي گذرد

Tuesday, October 06, 2009

تو نمي داني حتي با تلنگر نگاهت قاصدك پرپر مي شود و همچنان .....

Monday, September 21, 2009

من در ذوق زدگي كودكانگي تو گم شده ام بچرخانم تا مثل قاصدك روي شانه هايت بنشينم

Wednesday, September 16, 2009

رنگين كمان

گيلاسي برايت مي چينم آبيه آبي
تو قرمز بنوش

من صدايت مي كنم سبز سبز
تو بنفش ببين

من برايت گل شمعداني مي كارم قرمز قرمز
تو زرد بچين

من صلح مي نويسم سفيد سفيد
تو سياه بخوان

...
من رنگين كمان حرف مي زنم
تو رعدوبرق ببار

زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ... براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ... و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ... و اين، رنج است