Friday، March 09، 2012

دستانمان

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای

و ابرها را تا چشمهایم پایین

عشق را در کجای دلم .....

پنهان کرده ای که :

هیچ دستی به آن نمیرسد

روزی حتما دستم خواهد رسید

دستان من دستانت را محکم خواهند گرفت

دستانت چشمانم را خواهند شست

Saturday، November 19، 2011

کافه

من این کافه ها را قبول ندارم !!

بدون سیگاری که دودم کند...

بدون عرقی که سگم کند...

با چای و قهوه و نسکافه ، چطور فراموشت کنم ...!!!؟

Monday، November 07، 2011

زیر گنبد کبود

قصه از کجا شروع شد؟

زیر گنبد کبود ؟

آیا کسی بود ؟

نبود ؟

سیب؟

گندم ؟

انار.....

شاید این جهان مکث قصه گو باشد، میان یکی بود... یکی نبود

میان این مکث چه قصه ها که ساخته نشد ؟

همه قصه ساز شدیم و قصه پرست

...

قصه با نبودمان تمام میشود ؟

Sunday، November 06، 2011

رنگ خاکستری

رنگ خاکستری

by Nazanin Ahmadi Kamarposhti on Monday, 07 November 2011 at 00:15

گاهـــــی می خواهم انســــــــــان نباشم . . .

گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم! امـــــا دلــــــــــی را دفــــــــــن نکــــــــــنم!.!.!

گـــــرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بـــــدَرم . . .اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس !

کـــــلاغـــــی باشم که قـــــار قـــــار کنم . . .پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم..

تو چه می فهمی حال و روز کسی را که دیگر هیـــــــــــچ نگاهی دلش را نمی لرزاند؟

تو چه می فهمی حال و روز کسی را که دیگر نگاهش دل کسی را نمی لرزاند ؟

مثل رنگ خاکستری خنثی می شوم ....

Tuesday، October 18، 2011

خطهای عمودی

این روزها همه در چشمانم تو را می خوانند

تو را می بینند

دیگر صدای خنده هایم دل آسمان را پاره نمی کند

دیگر قلمم روی کاغد افقی نمی رود

عمودی می کشد

و خطهای عمودی تر

خطها به خط ایستاده اند

کنار هم با فاصله

تو آن پشت جا خورده ای و مبهوت

نترس

بی پروا باش

همانگونه که خطها را روی صورت و چشم مهربانت کشیدی تا دیگر در آغوشت نگیرم

نترس

مادر برایمان پاک کن خریده است

من این خطها را پاک می کنم

این خطهای عمودی که از سقف آسمان تا ته سوراخ زمین رفته است را پاک می کنم

نترس من اینجا هستم

این ور خطهای عمودی

نترس

مادر برایمان پاک کن خریده است

Friday، September 02، 2011

تازگی ها این جا خبرهای تازه تری ست

تازگی ها این جا خبرهای تازه تری ست

تو که نیستی انگار قلمم را دزدیده اند

مغزم را دریده ؛ زبانم را چاک زده ؛ چشمانم را زهر گرفته و خون لبانم را مکیده اند

تو که نیستی اینجا خبرهای تازه تری نیز هست

اینجا آبرو فروختند

....

تازه تر اینکه ؛ اینجا جای تو خیلی خالی ست

که تا صبح به حال خودمان و مغزهای کوچکترمان شراب بنوشیم و بخندیم و نفس نکشیم

تا نفهمیم چه می گذرد به حال و روزمان

بیا شراب را تر بنوشیم

از خشکی این شراب های تازه به دوران رسیده خسته ام

لبانم ورچیده و بغضم خفقان می کند

بیا تا نیلوفران را به آب بدهیم

شاید دسته گل تازه تری پیدا شد

بیا شراب را تازه تر بنوشیم

شاید دلمان خنک شد

و

خدا را آلتی دیدیم تا

فرو کنیمش در چشم گناه و لذتش

تا از درد شاید بیدار شد

و درب را به روی هرزگانِ شب پرستِ فرشته نما ببندد

بیا خدا را بیدار کنیم

بیا دستش را بگیریم و راه رفتن روی زمین را یادش دهیم

یادش دهیم

اینجا رمضان هم دیگر مبارک نیست

کاری از دستش بر نمی آید

بیا خدا را از خواب بپرانیم

و سر کلاسِ حسابرسی بنشانیم تا

شاید جوابی برای همه ی این بی حساب کتابی ها داشته باشد

بیا خدا را دادگاهی کنیم

به جرمِ همه ی این بی وجدانی ها

بیا یک بار با خدا ، شراب به جای چای بنوشیم

تا شاید مست شود

و

از سرِ مستی و سرخوشی ، هست های عالَمِ نیمه کاره کامل شود

.......

Saturday، August 06، 2011

مشاعر ه ای بین من و علی دوست خوبم

علی :


بدووووووز دکتر, التماست می کنم
همه ی دارو ندارم را میدهم تا بکارت روحم را بدوزی ...
التماست می کنم چشم اینه ها را کور کنی و گوش دیوار اتاق تنهایی هایم را کر
التماست می کنم به این شب عزیز و ماه مبارک
التماست می کنم این سرطان سیال خاطره ها را جراحی کنی
تا نفسی که می کشم بوی مردار کوچه های اولین قرار را به یاد شفق بی کسی نیندازد



------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من :



هی و هی خودم را محکم به زمین می کوبم



از لج تمام دلتنگیهایم



پاشنه ی بلند کفشم



تا ته مغزم فرو می رود



تا ته تهش



دهانه ی رحم مغزم زخمی همان گه گیجگی هاییست



که علی را وا می دارد تا بنویسد از پاره شدن بکارت مغزش



که تو می گویی ندارد و



من می گویم مغزمان فاحشه شده است



نه مغز من



نه نوشته های علی



نه دل تو



دیگر معصومیت مریم عذرا را ندارند



و بی فاسق آبستن می شوند



آبستن



همه ی توحش پنهان من که افسار مرا به گردن کشیده است



و ما را به کجایی می بردتا آبادش کنیم



......



محل تولد : نا کجاآباد


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------




علی :


همیشه در شعر هایم دیگران را سروده ام و تو اولین بودی,که مرا در خلوت دلنوشتها یت به پاکی مرداب,زندگی بخشیدی , راهمان دور است,فکرمان مترود,لیک می گوییم تا به جای مردگان در کفن غرقمان نکنند,دیگر الوده شده ایم,به پیچک باغ همسایه.تو,فلق را بوسه می زنی از لای برگ های گیج پیچک رسیده به پنجره ی اشپزخانه ات.من شفق را می بویم از جای پای چلچله ها.و خداوند می داند که نمی داند چقدر تنهاییم.تقدیم به انکه نقاب خوشبینی اش بر جهان سایه فکند.دل ساده اش مغزش را پیچید و دستانش خالی ماند





کودک درونت است که سخره می گیرد زمانه را


پاشنه ی بلند کفشت را


به مجلسی ببر تا از سر شوق بوسه بر زمین زند


گه گیجه هایت اما


روح بیدار را در ورطه ی ملعون زندگی می بلعد


باور نمی کنی بپرس


از فاحشه بپرس ایا خسته شده است از این همه دریدگی


نه هرگز معصومیت عذرا نمی خواهد


اینگونه راحت است


ابادی نمی خواهد ویرانه ای می طلبد که از هر سو نسیمی به او بوزد .


باز باز باز...


توحش که افسار نمی بندد


می خزد تا وقت شکار


در لحظه ای ناب


کاری کند که جهانی انگشت مکان , متوصل به افسار گردند


پشیمانم , چرا که دیگر دیر است


پارگی بکارت روحی بر دستان ناتوانم باد کرده است


درد مشترک بر روی پره ی سینما حراج می شود


و قوانین که روزی مظهر انسانیت بوده اند


در پای جرم و گناه به سجده افتاده است


دیگر چراغی نیست


هوایی نیست


کلامی نیست


...


خدایی نیست


تا دست بر گردنشان حلقه بر کشم


شاید بال های الوده ام را دوباره یارای پریدنی باشد


و دیگر هیچ نمی خواهم


----------------------------------------------------------------------------------------------

من :


توی من


کودکیست رقاص


رقاصه ای خسته


کودک رقاصه ی خسته ی توی من


کفشهایش را به دست می گیرد


و تمام مسیر گه گیجگیهایم


را پابرهنه قدم میزند


قدم می زند و آواز می خواند


و از سر قضا کس نا کسی توی کفش های


کودک رقاصه ی خسته ی توی من


شاباشی از سر سرخوشی هایش می گذارد


.....


در چشم بر هم زدنی کفشهایش


کاسه گدایی اش می شود


کاسه پر از شاباش های رنگارنگ نا کسان راست کرده به بکارت کودک رقاصه ی خسته ی توی من می شود


کودک من کاسب می شود


کاسبی اورا می برد


می برد تا دریدگی و در یوزگی


....


دریوزگی توحش می طلبد


آوارگی


بی باکرگی


آلودگی


بی چراغ


بی هوا


بی کلام


....


بی خدا


....


فقط کافیست کفشهایت کاسه گدایی ات شود


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




علی :





حق با تو بود


حق با تو شد


حق از تو رفت


چهار شاخ مانده ام این زندگیست ؟


تمام کودکی ام


خلاصه می شود در پای سیب


و کمی مهر که تازیانه می شود


پژواکش در پس ملایمت های متجاوزان


باکرگی, فرشته ای می شود که تنها شنیده ام و هر شب به امید هم بستری اش چشم می بندم و می بندم چشم


تا بهشت پژواکی دیگر


ترانه می شوم , زبانه می کشم تا دور


بهانه می شوم , غرق در رویای نور


ببین چگونه خجل گشته ام در زیر این درخت


خوردن گندم , سیب , انار و ... بهانه بود


خدا از چشمان کودکان پرده دریده , پاک خسته بود


حبس افکار می شوم


درگیر شکنجه تا ابد


من تازه می شوم


تا بوی کهنگی ام را گم کند بهار


خیره می مانم, تا پاک شود جای پای اب


از تشنگی شور دل تنگی


که گفته باکره مقدس است ؟


مگر نه انکه ادم حاصل عشق بازی خداست؟


سراغ من را اگر گرفتند از باد


فاحشه خانه ایست نزدیک اسمان نمی دانم چندم , که هرزه هایش شکوفه ی نور می نوشند


بگویید به پابوس رفته ام هرزه ای را که دیروز


به افتخار, پرده دریده اید


در جهنمی که باید رقص سوفیان از بر کرد


چگونه بهشت , نشخوار می کنی


قی می کنم هوریان و پریان و چشمم می شود رود شراب و شیر


ویاد می اورم رهگذری که از کویر دیدگانم گذر کرد و هرگز از پیچ وتاب لجنزار افکارم زنده برنگشت.


بشمارید لحظه لحظه , نفس های نبض خدایی که مهر او بر تر از عشق مادران بود


من به خواب طولانی اش مشکوکم


من به بی تفاوتی اش مشکوکم


من به وجود نامعلومش مشکوکم


مشکوک






مشاعره ای بین من و دوست خوبم علی فروزان






Friday، August 05، 2011

کفشهایم کو ؟

توی من
کودکیست رقاص
رقاصه ای خسته
کودک رقاصه ی خسته ی توی من
کفشهایش را به دست می گیرد
و تمام مسیر گه گیجگیهایم
را پابرهنه قدم میزند
قدم می زند و آواز می خواند
و از سر قضا کس نا کسی توی کفش های
کودک رقاصه ی خسته ی توی من
شاباشی از سر سرخوشی هایش می گذارد
.....
در چشم بر هم زدنی کفشهایش
کاسه گدایی اش می شود
کاسه پر از شاباش های رنگارنگ نا کسان راست کرده به بکارت کودک رقاصه ی خسته ی توی من می شود
کودک من کاسب می شود
کاسبی اورا می برد
می برد تا دریدگی و در یوزگی
....
دریوزگی توحش می طلبد
آوارگی
بی باکرگی
آلودگی
بی چراغ
بی هوا
بی کلام
....
بی خدا
....
فقط کافیست کفشهایت کاسه گدایی ات شود


سفره توری

سفره ای توری
به سفیدی بخت!
همهمه مدعوین
در ضیافت بزرگ تجاری
فروخته شد
به بالاترین قیمت

روز اول سرخ بود و تازه
بکر و بی قیمت
گفتند باید خرید
گفتند باید فروخت
باور کردیم
نشستیم
چانه زدیم
هزار و سیصد و چند؟
نیم یا تمام؟
زنجیر آوردند
از حلقه های طلا
سیب گندیده بود

یادت خواهند داد
که مرا چگونه ببینی
رخت آویز شخصیت
آرامگاه موفقیت
خود پرداز امنیت

سرخی چشمانت را به رخم نکش
قرار داد که با طلا مهر شد
سرخی را گنداند
چشم؛ لب؛ سیب

هنوز می چرخیم
به دور زنجیر طلا
نه به سیب گندیده نگاه می کنیم
نه به هم
سیب سرخ دست دیگران است.
چند می فروشند؟

Thursday، August 04، 2011

توحش پنهان

هی و هی خودم را محکم به زمین می کوبم


از لج تمام دلتنگیهایم


پاشنه ی بلند کفشم


تا ته مغزم فرو می رود


تا ته تهش


دهانه ی رحم مغزم زخمی همان گه گیجگی هاییست


که علی را وا می دارد تا بنویسد از پاره شدن بکارت مغزش


که تو می گویی ندارد و


من می گویم مغزمان فاحشه شده است


نه مغز من


نه نوشته های علی


نه دل تو


دیگر معصومیت مریم عذرا را ندارند


و بی فاسق آبستن می شوند


آبستن


همه ی توحش پنهان من که افسار مرا به گردن کشیده است


و ما را به کجایی می بردتا آبادش کنیم


......


محل تولد : نا کجاآباد

Monday، July 18، 2011

خیالت راحت

از کنارم آرام بگذر
طوری نیست
صدای رفتنت آزارم نمی دهد
نگران خوابهایم که تو را کم دارند نباش
بی تو سر کردن را عادت کرده است

خیالت راحت همه جا خشک خشک است
هم چشمانم هم بالشم

می ماند جای خالیت
که خیس می شود

Sunday، July 17، 2011

سیب باکره

عصمت عشق را لکه دار نکنیم
می شود عاشق شد
می شود تو را دوست داشت
می شود تو را بوسید
بویید و نوازش کرد

می شود جنسیت نداشت
می شود سیب را با لذت گاز زد
سیب که فقط از آن آدم و حوا نیست
سیب باکره است
....
می شود مادر شد و
معصوم ماند
بی آنکه بکارت سیب پاره شود





برای امیر عزیزم

Sunday، April 03، 2011

قرق کن مرا

هرم دستهایم تو را کم دارد

این سردی تورا کمی قرض می خواهد

بدم

به اینها بدم

تا هایت یخشان را آب کند

بگذار دستانم بی اضطراب تو را بگریند

بگذارلبخندت را از چشمانت گدایی کنند

با نگاه فرشته وارت بیا

همه ی مرا قرق کن




تقدیم به فرشته ی زیبایم

Friday، February 18، 2011

سیاه کشتند و سبز می کشیم

سیاه کشتند و سبز می کشیم
همه رنگها ی خدا هستیم

چه می خواهیم از جان هم
چه خواهیم کرد با این همه آه مادران داغشده
...
چه می خواهیم
دلم تنگ است سرما سخت سوزان است

-------------------

برای مادر بیچاره ی من , من فقط فرزند دلبندش بودم
کاش برای مادرم فرق می کرد که من چه رنگی را دوست می داشتم
کاش سنگ مادر مرا به سینه نزنید که از دردش به جان هم نیافتید
تا دوباره چشم مادری به در سفید نشود

به اسم دین

به اسم دین
به رسم اعتقاد به جان هم افتاده ایم
چه آسان زندگی را از هم می ستانیم
ککمان هم نمی گزد
روزی برادر هم بودیم
...خواهر هم
این روزها چه بیگانه شده ایم
هر یک برای دیگری دشمنی دیرینه
چقدر سخت می گذرد این روزهای بی برادری

چه قدی علم کرده است این دینمان
دستمان را چه راحت به خون برادران و خواهرانمان آلوده می کند

مرا بی خیال هر چه اعتقادم هست دوست بدارید
به نام خدا را بهانه ی خونخواهی من نکنید
فقط دوستم بدارید

Friday، February 04، 2011

ادای مستان

کودکانه ار خواب پریدیم
بطریهای شراب چشمکمان می زد
نگاهشان کردیم و ادای مستان را در آوردیم
لات شده بودیم انگار
مست و خراب
....
ادای مستان
صدای مستانه
با همان ادا خوابمان برد
....

Wednesday، January 05، 2011

سر به سرم نگذار

سر به سرم نگذار گمانِ شبانه
سفره‌ی دلِ مرا در باد، کسی گشوده نخواهد يافت.
من خوابِ يک ستاره‌ی صبور
زير بالش ابرهای راحله ديده‌ام
يا باد می‌آيد و آسمان را خواهد رُفت
...يا شايد کرامتی شد و باران آمد


شاید
شاید سفره خالی آسمان
دلش را سوزانده است
میرود
میرود تا سربه سر خدا بگذارد
...
سفره ستاره باران می شود
بیا بنشین اینجا
سر سفره خدا
ستاره بدزدیم
و
با ستاره ها هفت سنگ بازی کنیم
ستاره را پرت کنیم
شاید دل آسمان شکست
و
بارید




صبوري كن سايه ي پا در گريز پسين
خورشيد
براي باز امدن است كه مي رود
...
نگران نباش



نگرانیم از این همه رفت و آمد هاست
نکند
خورشید خسته شود
و
دیگر نیاید
و
دلم برای سایه تنگ شود




مشاعره ی کوتاهی بین من و جمال عرب زاده از دوستان قدیمی و بسیار خوبم

Wednesday، December 08، 2010

رنگين كمان


گيلاسي برايت مي چينم آبيه آبي
تو قرمز بنوش

من صدايت مي كنم سبز سبز
تو بنفش ببين

من برايت گل شمعداني مي كارم قرمز قرمز
تو زرد بچين

من صلح مي نويسم سفيد سفيد
تو سياه بخوان

...
من رنگين كمان حرف مي زنم
تو رعدوبرق ببار

Saturday، November 27، 2010

عطر تنهایی من



به باران و خدا گفتم ببارید

بر سر من

دل من

لب من

چشم من


سرم آبستن ما است

دلم دلتنگ و سرد

لبانم خشک و چروکیده

چشمانم خیس و غمین....


ببار

این عطر را بشوی

عطر تنهایی مرا


ببار و بشور و ببر

سیرابم کن

تشنه ام

تشنه تر از کویر لوت


ببار و بشور و ببر

این عطر تنهایی مرا


عطر ما بزن به من

بیا ما را نفس بکشیم

ما را گریه کنیم

ما را ببوسیم


ببار و بشور و ببر

این درد تنهایی مرا

درد زایمان است انگار

می خواهم مایمان را بزایم



Friday، November 12، 2010

در حسرت گوگوش

خوشحالم اما می گریم

حسرت می خورم

اما سیر نمی شوم

هزارن نفر تمام خود خود را در روز می کشند

می میرانند

خفه می کنند و می شوند

تمام ما هر روز

روزی هزار بار

اینجا

تمام نا تمام خود را بالا می آوریم

در حسرت

آغوش تو

صدای تو

نفس تو

حسادتمان سرخ می شود

آرزوهایمان کباب

Monday، November 08، 2010

بی عنوان

بی عنوان می نویسم
بی بهانه

اشک و باران و
غبارآلودگی خاطراتم
اشکم را رنگین کمان می کند
روی گونه هایم

باران و هم خاطرگی هایش

این روزها
هی زور می زنم تا فراموش کنم
شعله را زیاد زیاد می کنم
به دور دور پرتشان می کنم
به باد می دهمشان
به دریا


بی فایده است
آنها مثل تفلون نسوزند
مثل بومرنگ دوباره بر می گردند
نه در باد گم می شوند و
نه در دریا غرق
آنها نمی میرند انگار

انگار آش کشک خاله جان است
در هر صورت به پایم است انگار

چاره ای نیست
تمامش را لاجرعه سر می کشم
همه ی کاسه را هورت می کشم
ته کاسه را هم لیس می زنم
حتی دورش را با انگشت تمیز می کنم
و انگشتم را به دهان می برم

خاطراتم جایشان امن است
خیالت راحت


Saturday، October 23، 2010

دلی دارم زلال

رختشویی می کنم

دلم چرک کرده است

آنقدر می چلانمش تا همه ی لک هایش پاک شود

و

زلال

آفتابش می دهم

تا خشک شود

و

حلال

.....

اینک دلی دارم

تازه ی تازه

ناب ناب

تقدیم تو باد

پیشکشی است ارزان

اما

حلال

.

Friday، October 01، 2010

نوبرانه

یار در خانه و ما گرد جهان می گشتیم
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم

پاییز برایم بهار شده است
گم گشته هایم پیدا می شود

خوش نوایی می کنم
عیش بازی

برای دلم نوبرانه عشق می چینم
سبدم پر میوه
همه اش سیب سرخ
سیب هایم را روی طاقچه
کنار لب خندانت می گذارم
تا دیگر نگندد

Tuesday، August 24، 2010

من مرده ام یا تو ؟

دلم سنگینی می کند

برایت هر سال سال می گیرم
سر قبر نداشته ات شمعی روشن می کنم
و برای گناهان نکرده ات آمرزش می طلبم

خدایم بیامرزد
خدا مرا ترا بیامرزد
برای کشتنت
کشتنم
و
کشته شدگان

آری سال می گیرم
دهانم با حلوا حلوا شیرین نمی شود
میان این همه سرم گرم نمی شود
میانشان هنوز تنهایم

و سراغی از تو نیست

جایت پر نمی شود
همیشه خالیست

همیشه
همه جا
همه وقت

سر قبر نداشته ات شمعی روشن می کنم
برای گناهان نکرده ات آمرزش می طلبم
........

بیا امروز را کنارم بنشین
بیا سرم شانه هایت را کم دارد
موهایم نوازشت را


بیا و دل مرده ام را ببین
زیاد گله دارد
بیا تا بغضم بشکند
بیا تا دلم گله کند
درد دل
بیا

بیا ببین
من بیشتر از تو مرده ام
بیشتر از تو نیستم
بیشتر از تو پوسیده ام

بیشتر از تو نیاز به آمرزش دارم
برایم شمعی روشن کن
اینجا تاریک و سرد است


ببین
من بیشتر از تو نیستم
بیشتر از تو مرده ام

Saturday، July 31، 2010

با تو شعرم تازه مي شود

با تو شعرم تازه مي شود
جان مي گيرد و
خوش اب و رنگ

نفس مي گيرم
و
غوطه مي روم
در هوايت

شعرم تازه مي شود
به هوايت
سلام ميدهم
ركوع ميروم
و سجده
شعرم تازه مي شود
.....

Monday، July 12، 2010

بوی تازیانه می دهم

بوی تازیانه ، شلاق ، سیلی ، فحش

طعم کلفت ناسزا

صدای تلخ مشت و لگد

وحشت چند دامادگی

صورتم صورتی سیلی

گردنم کبود دستان حلقه ای

آری این منم

که زنم

له شده ی نگاههای غضبناک

فریادهای هولناک

تنم را می لرزانی

صورتم را می بوسی

مزه ی دریا می دهم

گوشم سوت بنفش می کشد

آری این منم

که زنم

که

بوی تازیانه می دهم

Friday، June 25، 2010

هر وقت دلت گرفت

هر وقت دلت گرفت

من پنجره ای چوبی ام
تو سایه ای بزرگوار
مرا بگشا
هوای مرا نفس بکش

هر وقت دلت گرفت

من سازی توری ام
تو ساحری هم آواز
مرا بخوان
صدای مرا قفس بکش

هر وقت دلت گرفت

من عاشقی صوفی ام
تو راهبی وفادار
مرا ببین
عشق مرا به دل بزن

هر وقت دلت گرفت

من شاعری کولی ام
تو خانه ای سزاوار
مرا بساز
شعر مرا به لب بزن

Friday، June 11، 2010

ساز دهنی

نمی دانم این سازت است که دهان را می نوازد
یا دهانت ساز را

من دلم همان ساز شکسته
لب پنجره خانه کوچکمان
را می خواهد

من دلم ساز دهنت
روی پله های سرد
دانشکده ای کوچک
را می خواهد

من دلم بوسیدن
دهان سازی ات
کنار کالسکه ی کوچک
یاسمن را می خواهد

Friday، June 04، 2010

کلاه

کلکسیونی از کلاه دارم
سیاه و سفید
رنگی و توری و آفتابگیر و زمستانی و بهاری و ...
همه شان قشنگ است
به من می آیند
به من می روند
زیاد
گاهی گشادتر از دور سرم هستند
اشکالی ندارد
شاید به کسی دیگر هدیه بدهم
هر چند همه شان از صدقه سر دوستانم هستند
دوستان دور
نزدیک
از همه شان خدارو شکر به یادگار کلاهی برایم مانده است
تا هر از چندگاهی یادشان بکنم
.......
خانم ببخشید ؟
این پوست کلفت مال شماست ؟!!!!!

Wednesday، April 21، 2010

باران

تنت مثل باران ترنم دارد

مثل باران می بارد

خیسم می کند

سیرم میکند

بیا

برویم زیر باران

فقط

چون بوی تو را دارد

بیا برویم زیر باران

چون ترانه دارد

بیا

زیر باران

بدون چتر

بدون کلاه و بارانی

تا باران را در آغوش کشیم و

بویش کنیم

چشمانمان را ببندیم

دهانمان را باز کنیم

تا باران ببوستمان

لبمان را بمیکد

و

صورتمان را نوازش کند

سرمان را روی شانه های باران بگزاریم

و

ملتمسانه از او بخواهیم

با ما هم آغوشی کند

آخر فقط باران است

که برای تو و فقط تو

بارها و بارها می بارد

دانه و دانه

همه گانه

...........

Tuesday، April 13، 2010

تنهایی هایم را دیگر دوست ندارم


چه لحظات سختی است
وقتی به این نقطه می رسی
اینجا که
من ایستاده ام
سر قبری می گریم که مرده ندارد
برای کسی مهم نیست من چه حالی دارم
نه حال سیاه مستی است
نه تهوع
نه ویار
نه ..........
تنهایی هایم را دیگر دوست ندارم
از خر کردن دلم خسته شده ام
از حبس کردن دلتنگی هایم
از هی و هی زل زدن به موبایل و
ای میلهایم
تا شاید کسی نگرانم باشد خسته ام
تنهایی هایم را دیگر دوست ندارم
سیگار و هی سیگار
سیگار را دوست می دارم
دلش برایم تنگ می شود
و من نیز

Sunday، April 11، 2010

الکی

من فقط عاشق اینم
حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم
تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم
بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا
ببنیم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم
تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم
روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو
بزارم برای فردام

من فقط عاشق اینم
وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشه‌ی دنج
موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که
پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه
دزدکی تو رو ببینم
...


اینقدر این ترانه قشنگ بود که دلم نیومد ننویسمش

Saturday، April 10، 2010

چه فرقی می کند؟

چه فرقی می کند من روی آب راه بروم
یا تو ته اقیانوس بخوابی

چه فرقی می کند موهای من فرفری باشد و بلوند
یا تو کچل و فروید

چه فرقی می کند من مفعول به باشم
یا تو فاعل مذکر


چه فرقی می کند من شب را با تو به سحر برسانم
یا تو سحر را تا شب

چه فرقی می کند ؟
.....

Thursday، April 08، 2010

خشخاش

انگار دیگر تازه نیستم
از تنور در نیامده خشک می شوم و

بیات
....
کمی از عرق تنت را
روی خشکی تن من بپاش
خشخاش هم خوب است
....
خشخاش را بر لبانم مهر و موم می کنی
لول لول می شوم انگار
نشئه ی نشئه
تا هپروت می روم
تا بوسیدن لب سکوت و
هم آغوش بهشت انگار
.....

Tuesday، February 23، 2010

ثانيه ها مي لرزند

روبروي آئينه مي نشينم
خودآرايي مي كنم
موهايم را شانه ميكنم
نمي دانم كدام لباس را بپوشم
تا
بيشتر دوستم بداري
كدام سايه
كدام ماتيك

اي واي
سر در گمم اين ساعت ها

اي واي
بهشت همين گوشه كنار هاست


صدايش را مي شنوم
فقط يك تكه از پازلش مانده
اي واي
ساعتها
سر در گمم كرده اند

تيك
تاك
تيك
تاك

باز هم وقت دارم
آرايشم را عوض مي كنم
لباسم را نيز هم
و
حتي عطرم را

اي واي
تيك
تاك
تيك
تاك

ثانيه ها مي لرزند
عقربه ها دندان قيريچ مي كنند

تمام بهشت گم مي شود
.
.
.
آرايشم را پاك مي كنم

Saturday، February 20، 2010

درد مشترك

از درد مشترك حرف زدن
دردناكتر از خود درد

ميگويي درد مشتركمان را فرياد بزن
...
...
گلويم مي سوزد

Tuesday، February 16، 2010

گوشواره هايم كجاست ؟

مستبازي مي كنم
تا

تا سبك شدن گوشهايم

تا سرگيجگي

تا خماري بودنت

تا شمارش نفسهايت
تا كشف بوي تنت

تا روشن شدن سيگار بين هر هم آغوشيمان
تا آميزش عطر تنت با بوي سيگارم

اين آميزش

مست ترم مي كند
و گيج تر

......

يك پيك من
يك پيك ما
يك پيك خدا
يه پيك تو
دوباره يك پيك تو

انگار دوتا شده اي
چشمانم را مي مالم
باز مي كنم
باز هم
.....

دوباره مي مالم
هنوز دوتايي

باز هم
هنوز
.....

تو را همه جا ميبينم
و نيستي
در آغوشم هستي و نيستي

مي بوسمت و بوسيده نمي شوي
نمي بوسمت و بوسيده مي شوي

مست بازيم بيشتر مي شود انگارتا
تا دوباره سر گيجگي
تا دوباره دوتا شدن تو
تا سبك شدن گوشهايم
....
گوشواره هايم كجاست ؟

Saturday، February 13، 2010

اين روزها

اين روزها

قدم زدن در خيابان
نگاه دختركاني كه
از درد آلت گشاد گشاد راه مي روند
و دلخوش به آنند كه
روز ولنتاين را گرامي داشته اند
و
گرامي تر از آن اين كه
پسران تا توانسته اند آلت خسته كرده اند
روزها چگونه خوار مي شوند
به همين سادگي

دختركاني كه
از سر حماقت لاي پاهايشان را هي پر مي كنند
از آلتهاي هي درون رفته
تا طلب عشق و هديه كنند
هر چه بيشتر بهتر

و چه مزخرف اين روزها
همه جا قرمز مي شود


قرمزي پاره شدن بكارتشان
قرمزي سرخ شدن صورتهايشان از سيلي مادر
يا گهگاهي به ندرت
از شرم و حيا
قرمزي هدايايي به چشم روشني
درد آلت ها

قرمزي شايد
روزي روزگاري عشق
.....

اه ه ه ه

شعرم زهره مار مي شود
سيم هاي تنبورم مدتي است
در رفته است
از دست انگشتهاي عصباني من

موازي نگاه تو نواختم
مساوي صداي تو كشيدم

شعرم زهره مار ميشود
مي زده شده ام
خواب زده و تي پا خورده

توي خوابم هي تنبور را
فحش و فضيحت مي دهم
سياسي نمي نويسم

فقط رنگ سبز را دوست دارم
اه ه ه ه ه ه ه

قاطي كرده ام

اي واي

اي واي ي ي ي ي
آخ خ خ خ خ خ خ
......

اين روزها


ها هايم ديگر
سردي لبان تو را گرم نمي كند
هاي من گرم نيست
يا لبان تو زيادي سرد است

فردا لبانت يخ مي بندند
هاي من داغ مي شود
و لب ديگري را مي سوزاند

اي واي ي ي ي ي ي
آخ خ خ خ خ خ خ خ
اين روزها
........

روزي شود آيا ؟

Sunday، February 07، 2010

پوستم را خامه ندوز

روي پوستم خامه مي دوزي
خامه را ليس مي زني

روي سرم گيس مي بافي
گيس ها رادانه دانه ريس مي زني

..................

مثل سيب زميني پوستم را مي كني
روي پوست زخمي من عطر تنت را مي زني

آاااااخ
آاااااي

مي سوزد

مي سوزم

سرد است

زمستان است

رهايم مي كني

كولي وار

دلم سر دار

لخت و عور

بي سنگ صبور

پوست كنده و عطر آگين

خامه زده و پوست چركين

رنجور و مخمور

خنياگر ي مي شوم ناجور

مال شعر باش

روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند
مثل من ، با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی

آن روز میگویم تردید نکن
با او برو
چون برایم مهم نیست مال من باشی یا مال او
مهم اینست
مال شعر باشی

خدا دلش از دست آدما گرفته

نمي دانم چرا اين گونه هست؟
وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،
دلت بسته به مهر ديگري است .
بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري که دلش پيش تو نيست
..................................................-
عشق رازي است مقدس.
براي کساني که عاشقند،
‌عشق براي هميشه بي‌کلام مي‌ماند؛
اما براي کساني که عشق نمي‌ورزند،
‌عشق شوخي بي‌رحمانه‌اي بيش نيست
..................................................- .
دکتر علي شريعتي :
دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
..................................................- .
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره؟!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم
تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند :
باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت :
خدا دلش از دست آدما گرفته

Monday، January 18، 2010

شعری زیبا از دکتر شریعتی‌

پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

Sunday، January 17، 2010

با خودم حرف مي زنم

صدايم ديگر در نمي آيد
كلامم را در سر حبس كرده ام
مبادا لو بروم
تلمبار مي شود
سرريز
سرم دارد مي تركد
.
.
.
.
چه ميگويم
تازگيها خودم هم خودم را مي پيچانم
دنبال نخود سياه ميروم
مثلا كنكور
.
.
.
.
غر مي زنم
سرم را قلاب بافي ميكنم
قلاب را پرت مي كنم تا
بهانه اي براي گشتن داشه باشم
.
.
.
.
فلان است و بهمان است
با خودم حرف مي زنم
دستم را ميگيرم تا قدم بزنم
آرام آرام
از كنار تاريخ مي گذرم
حواسم را پرت مي كنم
تا نبينم ديگر نبو دنم را
.
.
.
.
با خودم حرف مي زنم

Saturday، January 16، 2010

فر مي خورم

خوب و فر خورده ام مثل موهاي ماكاروني نگين
اينطور مي گويند
شاد و گره خورد ه ام مثل تصادف بادهاي شمال
اينطور مي گويند
همين روزها
صاف مي شوم
همين روزها ...... افقي
اينطور مي گويند

Thursday، December 31، 2009

خوش آمدن

احساس خوشايند
شانه به شانه اش رفتم
سايه به سايه تعقيبش كردم
نمي دانم به كجا مي رفت
شايد آسمان
شايد هم زمين
فقط رفتم كه تنها نباشد
دورادور نگاهش مي كردم
لبخندي مي زد و مي گفت
بيا پشيمان نمي شوي
من (خوش آمدن ) هستم ....
خوب است گاهي به دنبال فقط خوش آمدنهايمان برويم
خوب است
يادمان نرود اين خوش آمدنها راجدي بگيريم
شوخي نيست
من فقط خوشم آمده است


بارها در خلاف جهت رودخانه شنا کردم و از آنچه تقدیر مرا به آن میخواند فرار کردم...
شنا کردن خلاف جهت این رودخانه چیزی جز خستگی و برگشتن به جای اولم برایم نداشت...
یاد گرفتم که هر چیز و هر کس در راهم بی دلیل نیست و بپذیرم و به خوش آمدنها احترام بگذارم و جدی بگیرم...
شاید میانبری به دریا در مسیر این رودخانه است

من روي عقربه هاي ساعت مي نشينم هر روز
به 12 كه مي رسد مي افتم
تازگي ها ياد گرفته امكه خودم را به ثانيه قلاب كنم
و به 6 كه ميرسم
شصت توماني ام را به 12 حواله مي دهم


Wednesday، December 30، 2009

وارثين عصباني

چه خيالاتي شده ايم اين روزها
وقتي چهره عوض ميكنيم مي بنديم به هزار چهرگي
وقتي يار عوض ميكنيم مي بنديم به هزار دامادگي
وقتي هم كه چشممان رنگ عوض ميكند مي بنديم به اصالت
چه خيالاتي شده ايم اين روزها



آنچه اصالتش خوانده ایم ، هرز نگاهیست که بی توجه به رنگ،
همچو تیر از چشممان شلیک میشود و بر قلب هزار چهرگان فرو می افتد،
آری.... چه خيالاتي شده ايم اين روزها...!!!
که شاید بی انصافیست ، بستن یار عوض کردن به هزار دامادگی


آري
اصالتمان صفحه ي دارتي شده است
دارتهايي كه شايد از سر خطا به چشمان رنگي من و تو شليك شده است
وما
ما از سر سادگي اين همه هرزگي را همه جا
عشق ناميديم
بي انصافي نيست كه
باور كنيم مادربزرگ معروفمان اولين
فاسق و پدر بزرگمان اولين كلنگ بي غيرتي را براي ما به ارث گذاشتن


وارثان هرزگی سالهاست که از رنگ چشمان ما بی خبرند...
شاید بهتر بود سادگی را پاکی و صداقت ، و عشق را صورتکی برای توجیه هرزگی خطاب می کردی....
اینگونه انصاف در تقسیم ارث رعایت میشد


آلوده شاید به سیبی گاز زده
که هنوز از طعم تلخش دلپیچه داریم
قصه ی شیرینی که سالیانیست لالائی شبانه ی همه ی کودکان معصوممان است
(... و پدربزرگ شش دانگ بهشت را با اتاق نه متری اش در زمین طاق زد.... )
و آری اینگونه ما وارث یک دانه سیب گاز زده شدیم
... شاید هم خوشه گندمی و یا همان جانور دراز معروف و یا سنگ آلوده ی برادرمان , راستی هابیل بود یا قابیل ؟
ما وارث همان سنگ هستیم
تقصیر ما نیست
ما گناهی نداریم
...ما فقط یک سری وراث طماعیمم