نازيدخت
من در ذوق زدگي كودكانگي تو گم شده ام بچرخانم تا مثل قاصدك روي شانه هايت بنشينم
Friday، March 09، 2012
دستانمان
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم .....
پنهان کرده ای که :
هیچ دستی به آن نمیرسد
روزی حتما دستم خواهد رسید
دستان من دستانت را محکم خواهند گرفت
دستانت چشمانم را خواهند شست
Saturday، November 19، 2011
کافه
من این کافه ها را قبول ندارم !!
بدون سیگاری که دودم کند...
بدون عرقی که سگم کند...
با چای و قهوه و نسکافه ، چطور فراموشت کنم ...!!!؟
Monday، November 07، 2011
زیر گنبد کبود
زیر گنبد کبود ؟
آیا کسی بود ؟
نبود ؟
سیب؟
گندم ؟
انار.....
شاید این جهان مکث قصه گو باشد، میان یکی بود... یکی نبود
میان این مکث چه قصه ها که ساخته نشد ؟
همه قصه ساز شدیم و قصه پرست
...
قصه با نبودمان تمام میشود ؟
Sunday، November 06، 2011
رنگ خاکستری
رنگ خاکستری
گاهـــــی می خواهم انســــــــــان نباشم . . .
گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم! امـــــا دلــــــــــی را دفــــــــــن نکــــــــــنم!.!.!
گـــــرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بـــــدَرم . . .اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس !
کـــــلاغـــــی باشم که قـــــار قـــــار کنم . . .پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم..
تو چه می فهمی حال و روز کسی را که دیگر هیـــــــــــچ نگاهی دلش را نمی لرزاند؟
تو چه می فهمی حال و روز کسی را که دیگر نگاهش دل کسی را نمی لرزاند ؟
مثل رنگ خاکستری خنثی می شوم ....Tuesday، October 18، 2011
خطهای عمودی
تو را می بینند
دیگر صدای خنده هایم دل آسمان را پاره نمی کند
دیگر قلمم روی کاغد افقی نمی رود
عمودی می کشد
و خطهای عمودی تر
خطها به خط ایستاده اند
کنار هم با فاصله
تو آن پشت جا خورده ای و مبهوت
نترس
بی پروا باش
همانگونه که خطها را روی صورت و چشم مهربانت کشیدی تا دیگر در آغوشت نگیرم
نترس
مادر برایمان پاک کن خریده است
من این خطها را پاک می کنم
این خطهای عمودی که از سقف آسمان تا ته سوراخ زمین رفته است را پاک می کنم
نترس من اینجا هستم
این ور خطهای عمودی
نترس
مادر برایمان پاک کن خریده است
Friday، September 02، 2011
تازگی ها این جا خبرهای تازه تری ست
تازگی ها این جا خبرهای تازه تری ست
تو که نیستی انگار قلمم را دزدیده اند
مغزم را دریده ؛ زبانم را چاک زده ؛ چشمانم را زهر گرفته و خون لبانم را مکیده اند
تو که نیستی اینجا خبرهای تازه تری نیز هست
اینجا آبرو فروختند
....
تازه تر اینکه ؛ اینجا جای تو خیلی خالی ست
که تا صبح به حال خودمان و مغزهای کوچکترمان شراب بنوشیم و بخندیم و نفس نکشیم
تا نفهمیم چه می گذرد به حال و روزمان
بیا شراب را تر بنوشیم
از خشکی این شراب های تازه به دوران رسیده خسته ام
لبانم ورچیده و بغضم خفقان می کند
بیا تا نیلوفران را به آب بدهیم
شاید دسته گل تازه تری پیدا شد
بیا شراب را تازه تر بنوشیم
شاید دلمان خنک شد
و
خدا را آلتی دیدیم تا
فرو کنیمش در چشم گناه و لذتش
تا از درد شاید بیدار شد
و درب را به روی هرزگانِ شب پرستِ فرشته نما ببندد
بیا خدا را بیدار کنیم
بیا دستش را بگیریم و راه رفتن روی زمین را یادش دهیم
یادش دهیم
اینجا رمضان هم دیگر مبارک نیست
کاری از دستش بر نمی آید
بیا خدا را از خواب بپرانیم
و سر کلاسِ حسابرسی بنشانیم تا
شاید جوابی برای همه ی این بی حساب کتابی ها داشته باشد
بیا خدا را دادگاهی کنیم
به جرمِ همه ی این بی وجدانی ها
بیا یک بار با خدا ، شراب به جای چای بنوشیم
تا شاید مست شود
و
از سرِ مستی و سرخوشی ، هست های عالَمِ نیمه کاره کامل شود
.......
Saturday، August 06، 2011
مشاعر ه ای بین من و علی دوست خوبم
بدووووووز دکتر, التماست می کنم
همه ی دارو ندارم را میدهم تا بکارت روحم را بدوزی ...
التماست می کنم چشم اینه ها را کور کنی و گوش دیوار اتاق تنهایی هایم را کر
التماست می کنم به این شب عزیز و ماه مبارک
التماست می کنم این سرطان سیال خاطره ها را جراحی کنی
تا نفسی که می کشم بوی مردار کوچه های اولین قرار را به یاد شفق بی کسی نیندازد
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من :
هی و هی خودم را محکم به زمین می کوبم
از لج تمام دلتنگیهایم
پاشنه ی بلند کفشم
تا ته مغزم فرو می رود
تا ته تهش
دهانه ی رحم مغزم زخمی همان گه گیجگی هاییست
که علی را وا می دارد تا بنویسد از پاره شدن بکارت مغزش
که تو می گویی ندارد و
من می گویم مغزمان فاحشه شده است
نه مغز من
نه نوشته های علی
نه دل تو
دیگر معصومیت مریم عذرا را ندارند
و بی فاسق آبستن می شوند
آبستن
همه ی توحش پنهان من که افسار مرا به گردن کشیده است
و ما را به کجایی می بردتا آبادش کنیم
......
محل تولد : نا کجاآباد
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
علی :
همیشه در شعر هایم دیگران را سروده ام و تو اولین بودی,که مرا در خلوت دلنوشتها یت به پاکی مرداب,زندگی بخشیدی , راهمان دور است,فکرمان مترود,لیک می گوییم تا به جای مردگان در کفن غرقمان نکنند,دیگر الوده شده ایم,به پیچک باغ همسایه.تو,فلق را بوسه می زنی از لای برگ های گیج پیچک رسیده به پنجره ی اشپزخانه ات.من شفق را می بویم از جای پای چلچله ها.و خداوند می داند که نمی داند چقدر تنهاییم.تقدیم به انکه نقاب خوشبینی اش بر جهان سایه فکند.دل ساده اش مغزش را پیچید و دستانش خالی ماند
کودک درونت است که سخره می گیرد زمانه را
پاشنه ی بلند کفشت را
به مجلسی ببر تا از سر شوق بوسه بر زمین زند
گه گیجه هایت اما
روح بیدار را در ورطه ی ملعون زندگی می بلعد
باور نمی کنی بپرس
از فاحشه بپرس ایا خسته شده است از این همه دریدگی
نه هرگز معصومیت عذرا نمی خواهد
اینگونه راحت است
ابادی نمی خواهد ویرانه ای می طلبد که از هر سو نسیمی به او بوزد .
باز باز باز...
توحش که افسار نمی بندد
می خزد تا وقت شکار
در لحظه ای ناب
کاری کند که جهانی انگشت مکان , متوصل به افسار گردند
پشیمانم , چرا که دیگر دیر است
پارگی بکارت روحی بر دستان ناتوانم باد کرده است
درد مشترک بر روی پره ی سینما حراج می شود
و قوانین که روزی مظهر انسانیت بوده اند
در پای جرم و گناه به سجده افتاده است
دیگر چراغی نیست
هوایی نیست
کلامی نیست
...
خدایی نیست
تا دست بر گردنشان حلقه بر کشم
شاید بال های الوده ام را دوباره یارای پریدنی باشد
و دیگر هیچ نمی خواهم
توی من
کودکیست رقاص
رقاصه ای خسته
کودک رقاصه ی خسته ی توی من
کفشهایش را به دست می گیرد
و تمام مسیر گه گیجگیهایم
را پابرهنه قدم میزند
قدم می زند و آواز می خواند
و از سر قضا کس نا کسی توی کفش های
کودک رقاصه ی خسته ی توی من
شاباشی از سر سرخوشی هایش می گذارد
.....
در چشم بر هم زدنی کفشهایش
کاسه گدایی اش می شود
کاسه پر از شاباش های رنگارنگ نا کسان راست کرده به بکارت کودک رقاصه ی خسته ی توی من می شود
کودک من کاسب می شود
کاسبی اورا می برد
می برد تا دریدگی و در یوزگی
....
دریوزگی توحش می طلبد
آوارگی
بی باکرگی
آلودگی
بی چراغ
بی هوا
بی کلام
....
بی خدا
....
فقط کافیست کفشهایت کاسه گدایی ات شود
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
علی :
حق با تو بود
حق با تو شد
حق از تو رفت
چهار شاخ مانده ام این زندگیست ؟
تمام کودکی ام
خلاصه می شود در پای سیب
و کمی مهر که تازیانه می شود
پژواکش در پس ملایمت های متجاوزان
باکرگی, فرشته ای می شود که تنها شنیده ام و هر شب به امید هم بستری اش چشم می بندم و می بندم چشم
تا بهشت پژواکی دیگر
ترانه می شوم , زبانه می کشم تا دور
بهانه می شوم , غرق در رویای نور
ببین چگونه خجل گشته ام در زیر این درخت
خوردن گندم , سیب , انار و ... بهانه بود
خدا از چشمان کودکان پرده دریده , پاک خسته بود
حبس افکار می شوم
درگیر شکنجه تا ابد
من تازه می شوم
تا بوی کهنگی ام را گم کند بهار
خیره می مانم, تا پاک شود جای پای اب
از تشنگی شور دل تنگی
که گفته باکره مقدس است ؟
مگر نه انکه ادم حاصل عشق بازی خداست؟
سراغ من را اگر گرفتند از باد
فاحشه خانه ایست نزدیک اسمان نمی دانم چندم , که هرزه هایش شکوفه ی نور می نوشند
بگویید به پابوس رفته ام هرزه ای را که دیروز
به افتخار, پرده دریده اید
در جهنمی که باید رقص سوفیان از بر کرد
چگونه بهشت , نشخوار می کنی
قی می کنم هوریان و پریان و چشمم می شود رود شراب و شیر
ویاد می اورم رهگذری که از کویر دیدگانم گذر کرد و هرگز از پیچ وتاب لجنزار افکارم زنده برنگشت.
بشمارید لحظه لحظه , نفس های نبض خدایی که مهر او بر تر از عشق مادران بود
من به خواب طولانی اش مشکوکم
من به بی تفاوتی اش مشکوکم
من به وجود نامعلومش مشکوکم
مشکوک
مشاعره ای بین من و دوست خوبم علی فروزان
Friday، August 05، 2011
کفشهایم کو ؟
سفره توری
Thursday، August 04، 2011
توحش پنهان
هی و هی خودم را محکم به زمین می کوبم
از لج تمام دلتنگیهایم
پاشنه ی بلند کفشم
تا ته مغزم فرو می رود
تا ته تهش
دهانه ی رحم مغزم زخمی همان گه گیجگی هاییست
که علی را وا می دارد تا بنویسد از پاره شدن بکارت مغزش
که تو می گویی ندارد و
من می گویم مغزمان فاحشه شده است
نه مغز من
نه نوشته های علی
نه دل تو
دیگر معصومیت مریم عذرا را ندارند
و بی فاسق آبستن می شوند
آبستن
همه ی توحش پنهان من که افسار مرا به گردن کشیده است
و ما را به کجایی می بردتا آبادش کنیم
......
محل تولد : نا کجاآباد
Monday، July 18، 2011
خیالت راحت
طوری نیست
صدای رفتنت آزارم نمی دهد
نگران خوابهایم که تو را کم دارند نباش
بی تو سر کردن را عادت کرده است
خیالت راحت همه جا خشک خشک است
هم چشمانم هم بالشم
می ماند جای خالیت
که خیس می شود
Sunday، July 17، 2011
سیب باکره
Sunday، April 03، 2011
قرق کن مرا
Friday، February 18، 2011
سیاه کشتند و سبز می کشیم
همه رنگها ی خدا هستیم
چه می خواهیم از جان هم
چه خواهیم کرد با این همه آه مادران داغشده
...
چه می خواهیم
دلم تنگ است سرما سخت سوزان است
-------------------
برای مادر بیچاره ی من , من فقط فرزند دلبندش بودم
کاش برای مادرم فرق می کرد که من چه رنگی را دوست می داشتم
کاش سنگ مادر مرا به سینه نزنید که از دردش به جان هم نیافتید
تا دوباره چشم مادری به در سفید نشود
به اسم دین
به اسم دین
به رسم اعتقاد به جان هم افتاده ایم
چه آسان زندگی را از هم می ستانیم
ککمان هم نمی گزد
روزی برادر هم بودیم
...خواهر هم
این روزها چه بیگانه شده ایم
هر یک برای دیگری دشمنی دیرینه
چقدر سخت می گذرد این روزهای بی برادری
چه قدی علم کرده است این دینمان
دستمان را چه راحت به خون برادران و خواهرانمان آلوده می کند
مرا بی خیال هر چه اعتقادم هست دوست بدارید
به نام خدا را بهانه ی خونخواهی من نکنید
فقط دوستم بدارید
Friday، February 04، 2011
ادای مستان
بطریهای شراب چشمکمان می زد
نگاهشان کردیم و ادای مستان را در آوردیم
لات شده بودیم انگار
مست و خراب
....
ادای مستان
صدای مستانه
با همان ادا خوابمان برد
....
Wednesday، January 05، 2011
سر به سرم نگذار
سر به سرم نگذار گمانِ شبانه
سفرهی دلِ مرا در باد، کسی گشوده نخواهد يافت.
من خوابِ يک ستارهی صبور
زير بالش ابرهای راحله ديدهام
يا باد میآيد و آسمان را خواهد رُفت
...يا شايد کرامتی شد و باران آمد
شاید
شاید سفره خالی آسمان
دلش را سوزانده است
میرود
میرود تا سربه سر خدا بگذارد
...
سفره ستاره باران می شود
بیا بنشین اینجا
سر سفره خدا
ستاره بدزدیم
و
با ستاره ها هفت سنگ بازی کنیم
ستاره را پرت کنیم
شاید دل آسمان شکست
و
بارید
صبوري كن سايه ي پا در گريز پسين
خورشيد
براي باز امدن است كه مي رود
...
نگران نباش
نگرانیم از این همه رفت و آمد هاست
نکند
خورشید خسته شود
و
دیگر نیاید
و
دلم برای سایه تنگ شود
مشاعره ی کوتاهی بین من و جمال عرب زاده از دوستان قدیمی و بسیار خوبم
Wednesday، December 08، 2010
رنگين كمان
Saturday، November 27، 2010
عطر تنهایی من
به باران و خدا گفتم ببارید
بر سر من
دل من
لب من
چشم من
سرم آبستن ما است
دلم دلتنگ و سرد
لبانم خشک و چروکیده
چشمانم خیس و غمین....
ببار
این عطر را بشوی
عطر تنهایی مرا
ببار و بشور و ببر
سیرابم کن
تشنه ام
تشنه تر از کویر لوت
ببار و بشور و ببر
این عطر تنهایی مرا
عطر ما بزن به من
بیا ما را نفس بکشیم
ما را گریه کنیم
ما را ببوسیم
ببار و بشور و ببر
این درد تنهایی مرا
درد زایمان است انگار
می خواهم مایمان را بزایم
Friday، November 12، 2010
در حسرت گوگوش
خوشحالم اما می گریم
حسرت می خورم
اما سیر نمی شوم
هزارن نفر تمام خود خود را در روز می کشند
می میرانند
خفه می کنند و می شوند
تمام ما هر روز
روزی هزار بار
اینجا
تمام نا تمام خود را بالا می آوریم
در حسرت
آغوش تو
صدای تو
نفس تو
حسادتمان سرخ می شود
آرزوهایمان کباب
Monday، November 08، 2010
بی عنوان
Saturday، October 23، 2010
دلی دارم زلال
دلم چرک کرده است
آنقدر می چلانمش تا همه ی لک هایش پاک شود
و
زلال
آفتابش می دهم
تا خشک شود
و
حلال
.....
اینک دلی دارم
تازه ی تازه
ناب ناب
تقدیم تو باد
پیشکشی است ارزان
اما
حلال
.
Friday، October 01، 2010
نوبرانه
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم
پاییز برایم بهار شده است
گم گشته هایم پیدا می شود
خوش نوایی می کنم
عیش بازی
برای دلم نوبرانه عشق می چینم
سبدم پر میوه
همه اش سیب سرخ
سیب هایم را روی طاقچه
کنار لب خندانت می گذارم
تا دیگر نگندد
Tuesday، August 24، 2010
من مرده ام یا تو ؟
برایت هر سال سال می گیرم
سر قبر نداشته ات شمعی روشن می کنم
و برای گناهان نکرده ات آمرزش می طلبم
خدایم بیامرزد
خدا مرا ترا بیامرزد
برای کشتنت
کشتنم
و
کشته شدگان
آری سال می گیرم
دهانم با حلوا حلوا شیرین نمی شود
میان این همه سرم گرم نمی شود
میانشان هنوز تنهایم
و سراغی از تو نیست
جایت پر نمی شود
همیشه خالیست
همیشه
همه جا
همه وقت
سر قبر نداشته ات شمعی روشن می کنم
برای گناهان نکرده ات آمرزش می طلبم
........
بیا امروز را کنارم بنشین
بیا سرم شانه هایت را کم دارد
موهایم نوازشت را
بیا و دل مرده ام را ببین
زیاد گله دارد
بیا تا بغضم بشکند
بیا تا دلم گله کند
درد دل
بیا
بیا ببین
من بیشتر از تو مرده ام
بیشتر از تو نیستم
بیشتر از تو پوسیده ام
بیشتر از تو نیاز به آمرزش دارم
برایم شمعی روشن کن
اینجا تاریک و سرد است
ببین
من بیشتر از تو نیستم
بیشتر از تو مرده ام
Saturday، July 31، 2010
با تو شعرم تازه مي شود
جان مي گيرد و
خوش اب و رنگ
نفس مي گيرم
و
غوطه مي روم
در هوايت
شعرم تازه مي شود
به هوايت
سلام ميدهم
ركوع ميروم
و سجده
شعرم تازه مي شود
.....
Monday، July 12، 2010
بوی تازیانه می دهم
بوی تازیانه ، شلاق ، سیلی ، فحش
طعم کلفت ناسزا
صدای تلخ مشت و لگد
وحشت چند دامادگی
صورتم صورتی سیلی
گردنم کبود دستان حلقه ای
آری این منم
که زنم
له شده ی نگاههای غضبناک
فریادهای هولناک
تنم را می لرزانی
صورتم را می بوسی
مزه ی دریا می دهم
گوشم سوت بنفش می کشد
آری این منم
که زنم
که
بوی تازیانه می دهم
Friday، June 25، 2010
هر وقت دلت گرفت
Friday، June 11، 2010
ساز دهنی
یا دهانت ساز را
من دلم همان ساز شکسته
لب پنجره خانه کوچکمان
را می خواهد
من دلم ساز دهنت
روی پله های سرد
دانشکده ای کوچک
را می خواهد
من دلم بوسیدن
دهان سازی ات
کنار کالسکه ی کوچک
یاسمن را می خواهد
Friday، June 04، 2010
کلاه
سیاه و سفید
رنگی و توری و آفتابگیر و زمستانی و بهاری و ...
همه شان قشنگ است
به من می آیند
به من می روند
زیاد
گاهی گشادتر از دور سرم هستند
اشکالی ندارد
شاید به کسی دیگر هدیه بدهم
هر چند همه شان از صدقه سر دوستانم هستند
دوستان دور
نزدیک
از همه شان خدارو شکر به یادگار کلاهی برایم مانده است
تا هر از چندگاهی یادشان بکنم
.......
خانم ببخشید ؟
این پوست کلفت مال شماست ؟!!!!!
Wednesday، April 21، 2010
باران
تنت مثل باران ترنم دارد
مثل باران می بارد
خیسم می کند
سیرم میکند
بیا
برویم زیر باران
فقط
چون بوی تو را دارد
بیا برویم زیر باران
چون ترانه دارد
بیا
زیر باران
بدون چتر
بدون کلاه و بارانی
تا باران را در آغوش کشیم و
بویش کنیم
چشمانمان را ببندیم
دهانمان را باز کنیم
تا باران ببوستمان
لبمان را بمیکد
و
صورتمان را نوازش کند
سرمان را روی شانه های باران بگزاریم
و
ملتمسانه از او بخواهیم
با ما هم آغوشی کند
آخر فقط باران است
که برای تو و فقط تو
بارها و بارها می بارد
دانه و دانه
همه گانه
...........
Tuesday، April 13، 2010
تنهایی هایم را دیگر دوست ندارم

وقتی به این نقطه می رسی
اینجا که
من ایستاده ام
برای کسی مهم نیست من چه حالی دارم
نه حال سیاه مستی است
نه تهوع
نه ویار
نه ..........
تنهایی هایم را دیگر دوست ندارم
از خر کردن دلم خسته شده ام
از حبس کردن دلتنگی هایم
از هی و هی زل زدن به موبایل و
ای میلهایم
تا شاید کسی نگرانم باشد خسته ام
تنهایی هایم را دیگر دوست ندارم
سیگار و هی سیگار
سیگار را دوست می دارم
دلش برایم تنگ می شود
و من نیز
Sunday، April 11، 2010
الکی
من فقط عاشق اینم
من فقط عاشق اینم
من فقط عاشق اینم
من فقط عاشق اینم
عاشق اون لحظه ام که
...
Saturday، April 10، 2010
چه فرقی می کند؟
یا تو ته اقیانوس بخوابی
چه فرقی می کند موهای من فرفری باشد و بلوند
یا تو کچل و فروید
چه فرقی می کند من مفعول به باشم
یا تو فاعل مذکر
چه فرقی می کند من شب را با تو به سحر برسانم
یا تو سحر را تا شب
چه فرقی می کند ؟
.....
Thursday، April 08، 2010
خشخاش
از تنور در نیامده خشک می شوم و
بیات
....
کمی از عرق تنت را
روی خشکی تن من بپاش
خشخاش هم خوب است
....
خشخاش را بر لبانم مهر و موم می کنی
لول لول می شوم انگار
نشئه ی نشئه
تا هپروت می روم
تا بوسیدن لب سکوت و
هم آغوش بهشت انگار
.....
Tuesday، February 23، 2010
ثانيه ها مي لرزند
خودآرايي مي كنم
موهايم را شانه ميكنم
نمي دانم كدام لباس را بپوشم
تا
بيشتر دوستم بداري
كدام سايه
كدام ماتيك
اي واي
سر در گمم اين ساعت ها
اي واي
بهشت همين گوشه كنار هاست
صدايش را مي شنوم
فقط يك تكه از پازلش مانده
اي واي
ساعتها
سر در گمم كرده اند
تيك
تاك
تيك
تاك
باز هم وقت دارم
آرايشم را عوض مي كنم
لباسم را نيز هم
و
حتي عطرم را
اي واي
تيك
تاك
تيك
تاك
ثانيه ها مي لرزند
عقربه ها دندان قيريچ مي كنند
تمام بهشت گم مي شود
.
.
.
آرايشم را پاك مي كنم
Saturday، February 20، 2010
درد مشترك
دردناكتر از خود درد
ميگويي درد مشتركمان را فرياد بزن
...
...
گلويم مي سوزد
Tuesday، February 16، 2010
گوشواره هايم كجاست ؟
تا
تا سبك شدن گوشهايم
تا سرگيجگي
تا خماري بودنت
تا شمارش نفسهايت
تا كشف بوي تنت
تا روشن شدن سيگار بين هر هم آغوشيمان
تا آميزش عطر تنت با بوي سيگارم
اين آميزش
مست ترم مي كند
و گيج تر
......
يك پيك من
يك پيك ما
يك پيك خدا
يه پيك تو
دوباره يك پيك تو
انگار دوتا شده اي
چشمانم را مي مالم
باز مي كنم
باز هم
.....
دوباره مي مالم
هنوز دوتايي
باز هم
هنوز
.....
تو را همه جا ميبينم
و نيستي
در آغوشم هستي و نيستي
مي بوسمت و بوسيده نمي شوي
نمي بوسمت و بوسيده مي شوي
مست بازيم بيشتر مي شود انگارتا
تا دوباره سر گيجگي
تا دوباره دوتا شدن تو
تا سبك شدن گوشهايم
....
گوشواره هايم كجاست ؟
Saturday، February 13، 2010
اين روزها
قدم زدن در خيابان
نگاه دختركاني كه
از درد آلت گشاد گشاد راه مي روند
و دلخوش به آنند كه
روز ولنتاين را گرامي داشته اند
و
گرامي تر از آن اين كه
پسران تا توانسته اند آلت خسته كرده اند
روزها چگونه خوار مي شوند
به همين سادگي
دختركاني كه
از سر حماقت لاي پاهايشان را هي پر مي كنند
از آلتهاي هي درون رفته
تا طلب عشق و هديه كنند
هر چه بيشتر بهتر
و چه مزخرف اين روزها
همه جا قرمز مي شود
قرمزي پاره شدن بكارتشان
قرمزي سرخ شدن صورتهايشان از سيلي مادر
يا گهگاهي به ندرت
از شرم و حيا
قرمزي هدايايي به چشم روشني
درد آلت ها
قرمزي شايد
روزي روزگاري عشق
.....
اه ه ه ه
سيم هاي تنبورم مدتي است
در رفته است
از دست انگشتهاي عصباني من
موازي نگاه تو نواختم
مساوي صداي تو كشيدم
شعرم زهره مار ميشود
مي زده شده ام
خواب زده و تي پا خورده
توي خوابم هي تنبور را
فحش و فضيحت مي دهم
سياسي نمي نويسم
فقط رنگ سبز را دوست دارم
اه ه ه ه ه ه ه
قاطي كرده ام
اي واي
آخ خ خ خ خ خ خ
......
اين روزها
ها هايم ديگر
سردي لبان تو را گرم نمي كند
هاي من گرم نيست
يا لبان تو زيادي سرد است
فردا لبانت يخ مي بندند
هاي من داغ مي شود
و لب ديگري را مي سوزاند
اي واي ي ي ي ي ي
آخ خ خ خ خ خ خ خ
اين روزها
........
روزي شود آيا ؟
Sunday، February 07، 2010
پوستم را خامه ندوز
خامه را ليس مي زني
روي سرم گيس مي بافي
گيس ها رادانه دانه ريس مي زني
..................
مثل سيب زميني پوستم را مي كني
روي پوست زخمي من عطر تنت را مي زني
آاااااخ
آاااااي
مي سوزد
مي سوزم
سرد است
زمستان است
رهايم مي كني
كولي وار
دلم سر دار
لخت و عور
بي سنگ صبور
پوست كنده و عطر آگين
خامه زده و پوست چركين
رنجور و مخمور
خنياگر ي مي شوم ناجور
مال شعر باش
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند
مثل من ، با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی
آن روز میگویم تردید نکن
با او برو
چون برایم مهم نیست مال من باشی یا مال او
مهم اینست
مال شعر باشی
خدا دلش از دست آدما گرفته
وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،
دلت بسته به مهر ديگري است .
بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري که دلش پيش تو نيست
..................................................-
عشق رازي است مقدس.
براي کساني که عاشقند،
عشق براي هميشه بيکلام ميماند؛
اما براي کساني که عشق نميورزند،
عشق شوخي بيرحمانهاي بيش نيست
..................................................- .
دکتر علي شريعتي :
دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
..................................................- .
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره؟!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم
تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند :
باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت :
خدا دلش از دست آدما گرفته
Monday، January 18، 2010
شعری زیبا از دکتر شریعتی
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
Sunday، January 17، 2010
با خودم حرف مي زنم
كلامم را در سر حبس كرده ام
مبادا لو بروم
تلمبار مي شود
سرريز
سرم دارد مي تركد
.
.
.
.
چه ميگويم
تازگيها خودم هم خودم را مي پيچانم
دنبال نخود سياه ميروم
مثلا كنكور
.
.
.
.
غر مي زنم
سرم را قلاب بافي ميكنم
قلاب را پرت مي كنم تا
بهانه اي براي گشتن داشه باشم
.
.
.
.
فلان است و بهمان است
با خودم حرف مي زنم
دستم را ميگيرم تا قدم بزنم
آرام آرام
از كنار تاريخ مي گذرم
حواسم را پرت مي كنم
تا نبينم ديگر نبو دنم را
.
.
.
.
با خودم حرف مي زنم
Saturday، January 16، 2010
فر مي خورم
اينطور مي گويند
شاد و گره خورد ه ام مثل تصادف بادهاي شمال
اينطور مي گويند
همين روزها
صاف مي شوم
همين روزها ...... افقي
اينطور مي گويند
Thursday، December 31، 2009
خوش آمدن
من روي عقربه هاي ساعت مي نشينم هر روز
به 12 كه مي رسد مي افتم
تازگي ها ياد گرفته امكه خودم را به ثانيه قلاب كنم
و به 6 كه ميرسم
شصت توماني ام را به 12 حواله مي دهم
